... پسری ما شانزده ماهه شد ...

مادر که می شوی خیال تو می شود پروانه که تنها گرد گل زیبای زندگیت می چرخد ...
مادر که می شوی شعرهایت می شود لالایی که به گوش خسته کودکت میخرامد ...
مادر که می شوی شب و روزت ، روز و شبت یکی است برای پاره تنت ...
مادر که می شوی حرفهایت می شود به وسعت کودکیش ...
مادر که می شوی ، مادر که می شوی ...
اما
پدر که باشی همه فکرت به آینده است و تمام محبتت برای آینده کودکت خلاصه
می شود
و برای پدر نتها روزها از پس روزها می آیند و می روند
مادر با کودک شاد است و پدر همچنان برای آینده است...
لحظه ای می آید که تو در خوابی و در حسرت ندیدن تو فردا برای آینده تو
باز هم می رود ...
قدر پدر را با چه چیز باید دانست ، اگر توانستی قدر مادر را نیز خواهی یافت ...
پسرم ، حرفهایی که برات نوشتم همراه بود با بغض
درسته الان ماه گردته و ما باید شاد باشیم
اما باید بدونی شادی این شانزده ماهی که در کنار هم بودیم و لحظات خوشی رو که با هم داشتیم
اول اول از لطف بی انتهای خدای مهربونمون بوده و بعد به خاطر زحمتهای بی دریغ بابایی مهربون...
خوبه که آدم تو شادیهاش هم به این نکته ها دقت کنه ، که حالا که شاد از چیه و از کیه ، تا تو روزهای سختی نگه که " چرا من ؟"
و بدون که ؛
عشق من و بابایی به تو
تو دایره کلمات و جملات خلاصه نمی شه و فرا تر از اینهاست ...

ورودت رو به شانزدهمین ماه تولدت تبریک می گیم پسر نارم
و این هم به بهانه ماهگرد تو تنها هستیِ زندگی ما
مبارکت باشه رادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♥نـــــــــــــــــــــــــــــم




... پسری ما شانزده ماهه شد ...
